Sunday, June 10, 2012

از وقتی تنهایی مونی توی این عید رو فهمیدم بغض کردم...خیلی،
کاش فاصله ها نبودن ...کاش پیشش بودم...خیلی دوستش دارم خیلیییییییییییییییییییی....:(
بچه ها یک چیزی بگم بخندید دیشب بعد از سال تحویل زنگ زدم مازیار عیدو تبریک بگم ، خواب بود بهش میگم خواب بودی میگه نه ، میگم باشه خب عیدت مبارک عزیزم ،
می دونید چی جواب میده؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
میگه میترا دیشب جنگ شروع شده ها ، میگم عزیز دیروز صبح شروع شده میگه نه دیشب بوده ...در حالیکه داشتم از چرت و پرتهای مازیار از خنده منفجر میشدم واینکه چرا اول نمیگه عید تو هم مبارک بعد حرف جیگ رو بزنه گفتم مازی جونم صبح بهت زنگ می زنم و گوشیو قطع کردم ...یکی نیست به من یاد بده چطور این پسرو از این فکرها بندازم؟!!! ، کشته مارو با سیاست و جنگ:)))))))))))))
لیلا----> آبجی کوچیکه --->
تفلد بهار مبارک

تفلد عید شما مبارک...تفلد نوروزتون مبارک...تفلد فروردینیها مبارک...تفلد میترا که تابستونه مبارک(8 تیر یادتون نره:))...تفلد فندقهای آجیلها رو خوردن مبارک...تفلد ماهی گلی مبارک...تفلد عاشق شدناتون مبارک...تفلد دوستیهامون مبارک...تفلد وبلاگاتون مبارک...تفلد سبزه گره زدن و شوهر پیداکردن مبارک...تفلد دشمنا رو فراموش کردن مبارک...تفلد خوبیهاتون مبارک ...تفلد لبخندهای دوبارتون مبارک...تفلد ماچ ماچ بازی مبارک...تفلد ، تفلد ، تفلد عید شما مبارک!
می خوام همتونو ماچ کنم ، همتون...بیاین جلو!
اعصابمو بهم ریختیاااااااااااا ...؟!!!! آهای چطور باید بگم ، ها؟ چرا گوش نمی کنید؟ بابا چه خبره؟!!!! از صف نزنید بیرون آی رضا با توهستما برو تو صف ...همتونو می بوسم دعوا نداره که ...والا به خدا:)) ولی این دفعه ، نه خانمیها اول ، نه آقایون اول بلکه یک پسرو یک دختر با هم بیان جلو می خوام اول ماچ کردنتونو نگاه کنم بعد خودم ماچتون کنم:))
بوستون می کنم هوارتا ، با کلی دست دادنو بغل کردنو این حرفا...
چه سال عجیبی بودا خیلی عجیب! پر خاطره ها ی خوب وبد ...پر از تنوع...پر از غصه...پر از زندگی...:)
میدونید من با همین وبلاگ چند تا دوست جدید پیدا کردم؟ وای خیلی بیشتر از تصور خودمه خیلی...الهی قربون هر چی دوست خوبه برم من ، اونم هم جفت پا ، هم شیرجه ، هم دربست:))
خوشگلکای من...خوش تیپای من ...نی نی های من....جیگرای من....دخملکای من...پسرگلیهای من...براتون از اون ته ته های دلم آرزوی شادی می کنم:)
خاک بر سر صدام کنند خب شما هم برای من آروز کنید مگه چی میشه ها؟ همش من بگم؟
راستی خواستم سه تا دوست جدید که خدا توی سال 81 بهم عیدی دادشون براتون معرفی کنم(همتون خوب بودیدا ولی این سه تا خل وچل محشر بودن و یک جور دیگه دوسشون دارم):
مازیار،
خنگولک
مونی
، دیوونتونم دیوونه...یک عیدی ناقابل هم پیش من دارید تا وقتی که بتونم بهتون برسونم...مازیار به تو وقتی اومدم تهران عیدیتو میدم باشه؟
و کلی دوستای جدید دیگه مثل:-سعید تهرونی-زرتشت موفرفری -آرش میشولک-پژمان یک وجب خاک اینترنت- پژمان کانادایی-علی به توان 4( بیشتر نمیشه معرفیشون کرد!)-رهایی-مهدی شیفت-احسان-زیتونک-فرهادخوشتیپ-کلی بلاگر شیرازی مخصوصا معین با مرام-نوشی و نی نی هاش -کت بالو خانمی خودم-رضا شاه شهر قصه ها با اون دماغش-نگارسوسکه-سحر پسته ای- سارا که همیشه خواننده پروپاقرص منه-بی صدا که غیبش زده-کوه یخ جون-پریناز بانمکه و کلی دوست دیگه که شاید اسمشونو یادم رفته باشه ولی بودنشون نه...فداتون برم الهی...
فقط یک چیزی تروخدا فندقها و موزها رو تنها تنها نخورید باشه؟تروخدا برا منم بذارید من عاشق این دوتام...راستی بابت همه کارت پستالها و تبریکاتون هم ممنون ، مخصوصا تو خنگولک خودم که زودتر از همه برام مبارکش کردی ...می دونم که خیلی خوبی پس حتما سال خوبی دارم :)
...
و مهمتر اینکه بیاین از ته دلامون آرزو کنیم که چشیدن شادی فقط برای من و تو نباشه ، خدا کنه داشتن شادی برای همه باشه ، خداکنه...:)دعا کنید این جنگ لعنتی هم تموم بشه خیلی سخته که کنار خبرهای نوروز خبرهای کشتار مردم رو بشنویم نه؟
خانم جادوگر...:))بر میگردم حتما:)
تو قسمت سوم مطلب ديروزم چيزي نوشتم که متأسفانه رنجش خاطر يکي از عزيز ترين دوستانه شيرازي که تو دنياي وبلاگ باش آشنا شدم رو فراهم کرد
آبي عزيز در نظر خواهي اون مطلب نوشته :
متاسفم که تو وبلاگت مردم شهري رو که واسه شرف و خاک مملکتشون زندگي شون رو از دست دادن به مسخره گرفتي...
زماني که تو و خانواده ات توي رختخواب گرم و نرم خودت در حال استراحت بودي خيلي از همونهايي که به مسخره گرفتيشون آواره کوه وبيايان شدن...
فقط ميتونم بگم متاسفم...
متاسفم از اينکه واسه يه لحظه خنديدن حاضريد بقيه رو به تمسخر بکشيد...
يا حق!
آقاي آبي عزيز ، متاسفم که ناراحتتون کردم ، آخه يادم رفته بود که فقط شما حق داريد تو وبلاگتون با شوخيايه بچه گانه اي مثله خودکشيتون بقيه رو سر کار بذاريد و چند نفرو شب تا صبح زابراه کنيدو خودتون تخت بگيريد بخوابيد و خواب عروسي با فرشته ها رو ببنيد به ريش بقيه بخنديد
آقاي آبي عزيز ، من بهترين سالهاي عمرمو تو مدرسه اي گذروندم که از هر ۱۰ نفر ۴ نفرشون مهاجر جنگي بودن، بهترين دوستاي من بچه هاي خوزستان و آبادانن، لاف زدن آبادانيها هم شوخي بود که خودشون يادم دادن ، حالام اين وبلاگ رو ميخونن و اگه لازم ديدن تذکر ميدن ، مطمئن باش اونها از شما آباداني ترن
آقاي آبي عزيز ، منو و خانوادم رو متهم کردي به خواب خرگوشي ، حق با شماست
اما پدرم اگه ميدونست شما اين همه با غيرتين ، نميذاشت خواهر زادش تو هويزه بمونه تا سر بريدشو از عراقيا تحويل بگيره
مادرم اگه ميدونست آبادانيها شما رو دارن برادرشو بدرقه سفر جنگ نميکرد تا چند ماه بعد به استقبال جنازش بره
برادرم اگه ميدونست آبادان يه مدافعي مثله شما داره هيچ وقت تحصيل تو دانشکده پزشکي رو بيخيال نمي شد که از تهراني که شما مردمش رو به خواب متهم ميکنيد تا جزيره مينو بره و موجي بر گرده
آقاي آبي عزيز ، ميدونم که شمام طمع جنگ رو چشيدي اما منم تو روزاي موشک بارون تهران تو ميدون فوزيه شاهد دويدن بدن بي سر بهترين دوستم بودم ، تو جوباي خيابون شهرستاني دنبال دست و پاهاي قطع شده دوستام ميگشتم و رو درو ديوارا دل و روده از هم پاچيده اونا رو جمع ميکردم ، توپ پلاستيکي که همبازي آخرين فوتبالمون بود شاهد منه ، هنوز نيگرش داشتم ، ميخواي ازش بپرسي؟
دوستاي عزيز
تمام تلاشم اين بود وقتي اينجا مياين اگه غمي داريد فراموش کنيد حتي اگه برا چند لحظم شده
آقاي آبي
لطفاً بغض نکنيد ، قبول دارم که حق با شماست
منم دست از دلقک بازي بردارميدارمو ميدون رو براي شما خالي مي کنم ، حق يارت
عزت همتون زياد
maziyar n
ديروز براي ميترا آش پشت پا پخته بوديم ، خودشم خورد !

maziyar n
من دارم دیوونه میشم این مازیار چند روز پیش پسورد وبلاگو عوض کرده که ولی اونقدر عجیبه که حتی خودشم نمی تونه گاهی وارد بشه چون ارور میده چه برسه به من بدبخت وای چرا نمیشهههههههههههههههههه:(
مازیار مگه دستم بهت نرسه....!همیشه ساعت یک شب مطلب رفته بودا(به قول خنگولک ،میترا=پرنده شب:) حالا ظهر شده و من هنوز نتونستن پابلیش کنم:))
++++
کی گفته مازیار نمی خواد بنویسه؟ بابا او فقط نوشت عزت همتون زیاد ننوشت که بدرود:)) بعد هم من در مورد مطلب دو روز پیش و حرفای اردلان کلی حرف داشتم که همه رو قورت دادم و ...فقط اینو میگم : مرگ بر برداشت!
++++
دیشب پیش دوستم بود ، تنها بودش ، رفته بودم پیشش که آقا دزده نخورتم ، آقا خودش کلی از من شجاعتره وای ولی چقدر کیف داد که بترسی ولی نخوای به روی خودت بیاری:)))
خلاصه منم دیدم شرمنده اخلاق شما میشم به مازی زنگ زدم گفتم یک عکس بذار تو وبلاگ جای مطلب امشبم...من فردا مطلب می نویسم...آقا هم برام عکس گذاشته !!! از بس سخته خودم هم تومعنیش موندم چه برسه به دوستیای طفلیم:))
نظر من در مورد عکس؟ خب موضوع عجیبی داره (خدا بگم چکارت کنه مازیار، این مازیار خیلی بدجنسه باید حسابشو برسم:))
-مردگان مارا می بینند!!!!!!!!!!!!!(مامان من می ترسممممممممممم الان داره اصغر لنگ منو نگاه میکنه:))
-یک صحنه از یک فیلم ترسناک(از اونایی که من می ترسم):))
-بازگشت یک اسکلت(گودزیلا؟!!!)
-له کردن آدمها به جای پشه بوسیله کتاب بزرگ تاریخ!
-سرنوشت از پیش تعیین شده ما آدمها= جبر
- دو سه تا از دوستان به آدم کنار عکس توجه کرده بودند که خیلی برام جالب بود(یک چیزی تو مایه های آفریییییین)... توجیه من از این فرد؟ والا به خدا نمی دونم ، من مقصر نیستم که او اونجا اومده شاید تصویرگر اشتباهی اونو جا گذاشته!
...
نظرهای بچه ها خیلی جالب بود خیلی جالبتر از تفسیر من مخصوصا ----> که یاد شب امتحان افتاده بودند:))! توصیه میکنم دوباره اگه دوست دارید نظرخواهی رو بخونید من که لذت بردم(مخصوصا شاهد عزیز:).
....
++++
امروز صبح وقتی از خونه دوستم برگشتم ،وقتی خودمو توی آینه نگاه کردم خاله نق نقو رو دیدم با موهای ژولیده و بهم ریخته ، یک پیراهن گشاد تنش با سینه های آویزون ،غبغب سه کیلو ، شکم ورقلمبیده ، یک خال گوشتی روی دماغش ، دندونای عملی ، چشماشو بگو !!! وای وای عین خانم جادوگر :))))))...با خودم گفتم وای خداروشکر که فقط گاهی خاله نق نقو میشم اگه همیشه اینطوری بودم که می موندم رو دست مامانم تا ابد ، برای همین سریع دست بکار شدم اول تمیز کردن اتاق ، بعد حمام ، سشوار ، آرایش و رقص با لباسی تو مایه های پلو خوری...!
خاله نق نقو خیلی زود دود شد و رفت تو هوا و من دوباره شدم میترای خوشگل و تپل ! خوشحالم :))
شما چی؟ خوشحالید؟
گفتم جادوگر یاد این افتادم که ، یکبار رفته بودیم عروسی، سینا پسر داداشم رفت جلوی یک خانم خیلی ترسناک و بعد جیغ کشید و گریه که :"مامان خانم جادوگر شهر قصه ها اینجااااااااااااااااست ، توروخدا نگاه کنید چشماشو":)))) فقط مارو بگید که چطور داشتیم از خنده و ترس (از جادوگره که یهو طلسمون نکنه) می مردیم ...هیچ وقت یادم نمیره که مجبور شدم سینا رو بر خلاف میلم کتک بزنم تا دیگه چیزی نگه چون فریاد می کشید و میگفت خانم جادوگر شهر فصه ها اومدههههههه:))) ....بمیرم نمی دونید چه گریه ای میکرد اونقدر اعصابم خرد شد از اینکه مجبور شدم با کتک ساکتش کنم ، که بعدش رفتم یک گوشه و کلی گریه کردم:)) من نمی دونم فردا چطور می خوام مادر بشم البته زدم فقط رو دستشا وای الهی دستم بشکنه کی دلش میاد بزنه روی اون دستای تپل مامانی که بالای همه انگشتاش چالهای خوشگله...این سینای ما هم خیلی عجیب غریبه خیلی ...نوشی وقتی در مورد پسر گلیش حرف میزنه من همش یاد سینا میافتم شیطون ولی باهوش و شیرین زبون و اهل فکرو در عین حال نی نی...:)
وقتی کوچکتر بود همش خونشون بودم و نی نی عاشق عمش بود بهم میگفت عمه تاته( سینا به کتاب می گفت تاته و من چون زیاد کتاب می خوندم بهم میگفته عمه تاته و منم قند تو دلم آب میشد) ...یک روز مفصل در موردش براتون میگم...
فعلا.

Sunday, May 9, 2004

ژیوار | Zhivar ...

میترا خانمی داره میره قایم موشک ، بازی که تموم شد زود بر میگرده...:) 
.......... ژیوار